خاطرات مشهد و مرد شدن امیررضا


سلام پسملیه قشنگ و نازم
خوبی نفسی ؟
این مدت مشهد بودیم پیش عزیز جونینا.
جمعه صبح19مهر ماه حرکت کردیم گنبد.خیلی بلا شدی ماشالله هزار ماشالله با این دلبری های که میکنی از سنت بیشتر نشون میدی....اینو من نمیگم همه میگن نفسم.
اینقد خاله هام و دختر خاله هام دوست داشتند که حد نداشت.حتی نوه های خاله مینا هم عاشقت شده بودن.همش تو بغل اونا بودی.
از خاله جونت بگم که هلاکت شده بود.اینقد عاشقته که نگو و نپرس ،فرزاد جونی هم خیلی دوست داره و دائم میگه خاله جونی چرا امیررضا بزرگ نمیشه؟؟؟!کی میتونه با من توپ بازی کنه؟؟!تو هم خیلی بهش نگاه میکردی و براش میخندیدی.انیقد ناز باهات حرف میزد و ما میخواستیم دوتاتونو بخوریم.
وقتی داشتیم چمدونو میبستیم که برگردیم گنبد عزیز جونی و دایی حامد غصشون گرفته بود.
حالا بگم از کارایی که انجام میدی
اول اینکه این کارایی که میخوام بگم رو خیلی وقته انجام میدی ولی من نتونستم بنویسم.
دستاتو مشت میکنی و فرو میکنی تو دهنت،بعضی وقتا هم چهارتا انگشتت تو دهنتته و اینقد فشارش میدی که اوق میزنی!!
جغجغه رو تلاش میکنی بگیری 3بار خودت گرفتی ولی خودم مشتتو باز میکنم و میذارم تو دستت و تو هم باهاش سرگرم میشی و میکنیش تو دهنت.
به صورت ماهت که نیگا میکنیم ازون لبخندای ناز میزنی و شروع میکنی به حرف زدن و آغو کردن.
با صدا خمیازه میکشی،آخر که خمیازت تموم میشه میگی(کی) اونم از ته گلو.
به غیر از آغو گفتن (او)هم میگی.
همش دوس داری وایستی و ماهم از زیر بغلت میگیریم و تو هم زانو هاتو محکم نگه میداری و میخندی برامون.
حالا یه چی بگم که خیلی جالبه،در مورد تو و دوست جدیدت.مشهد که بودم گریه میکردی و منم کمر درد داشتم برا همین عزیز جونی بغلت کرد تا آرومت کنه و تورو برد تو اتاق،دیدم صدات در نمیاد و عزیز جون هم ریز میخنده و آروم میگه عاطفه بیا...منم سریع رفتم دیدم عزیز ایستاده رو بروی آینه و تو هم داری خودتو تو آینه میبینی و با خودت حرف میزنی و و میخندی.خیلی جالب بود و عزیز هم همش تورو میبرد جلو آینه و میگفت امیررضا این دوستته بیا باهاش حرف بزن و تو هم خیلی خوشت میومد.
یه اتفاق بد هم افتاد و اونم این بود که خونه عزیز جون یه بادکنک آویزون کرده بودم و تو هم خیلی دوسش داشتی و تلاش میکردی تا بگیریش،منم چون دستت بهش برسه دوتا بالش زیر تشکت گذاشتم و تقریبا حدود نیم متر دادم بالا و تو هم سر گرم اون بود و منم داشتم ازت فیلم میگرفتم که زنگ خونه به صدا در اومد و تا رفتم درو باز کنم دیدم داری تلاش میکنی تا بلند شی.و اون موقع سرتو بالا میکشوندی و تلاش میکردی تا بلند شی که یه دفه قلت زدی و پرت شدی پایین خیلی ترسیدم و سریع بغلت کردم و ارومت کردم.......
راستی نفسم واقعا آقا شدی ماشالله.تو که تا ساعت 4و نیم بیدار بودی راس ساعت 12و نیم یمخوابی و ساعت 9هم بیدار باش...البته برا شیر خیلی بیدار میشی و اونم که باید بیداری بشی آخه گرسنتت میشه و منم دراز کشیده می می رو میذارم دهنت و لالا میکنی.
و بعضی وقتا بعداز ظهرساعت 4میخوابی تا6 و بیشتر اوقات هم نمیخوابی تا 12و نیم شب بعدی
خوب حالا اینکه ...شما......مرد .........شدی....هورا ااااااااااااااااااا
بعله در تاریخ 8مهر ماه 92شما ختنه شدی بمیرم برات که خیلی درد کشیدی...نمیدونی مردم و زنده شدم،اول تو مطب فقط و فقط میخندی همه عاشقت شده بودن،رو تخت که گذاشتنت اینقد ناز حرف میزدی و میخندیدی که آقای دکتر گفت الان یه کاری میکنم که دیگه نخندی.....بعله پرستار آمپول زد و شما هم غش گریه شدی و من سریع بهت شیر دادم و همزمان با تو اشک میریختم و گریه میکردم...وقتی آروم شدی نوبت تو بود که ختنه بشی همهی نی نی ها برای ختنه هم گریه میکردن تو رو بردن تو اتاق و بدون اینکه گریه کنی تحویلم دادن و منم زدم زیر گریه که چرا پسرم گریه نکرد...فدات بشم که اینقد صبوری.ولعصر خوندنها تو بارداری تاثیر داشت.
ولی حسابی ترسیده بودی خلاصه با اشک و گریه بردمت تو اتاق انتظار ،همه گفتن بهت شیر بدم ولی تو قهر کرده بودی و می می رو نمیگرفتی!!!
خوب نفسم.الانم که گنبدیم و تو، تو آغوشمی و من دارم مینویسم.





























اینم از کاتون نگاه کردنت،فدای چشای نازت که اینطوری خیره شدی:



قد و وزن شما:
بدو تولد............قد50 وزن.........3630
یک ماهگی.......قد57 وزن.........5کیلو
دو ماهگی.......قد62 وزن.........6کیلو
هزار ماشالله



خاطرات مشهد و مرد شدن امیررضا
